دربارهی ما
اون برام میشد «باباجی». نمیدانم از کجا این اسم را سرِ زبانم انداختم؛ بچه که بودم گفتم و دیگر ماند. هر وقت صدایش میکردم، هرجای حیاط که بود، سرش را بلند میکرد.
پدربزرگم بود، اما بیشتر از آن، اولین دوستم بود. صبحهای جمعه مرا ترکِ دوچرخهاش مینشاند. میگفت «دختر باید همهچیز بلد باشد» و یادم داد چطور چای را دم کنم که رنگ بیندازد، چطور انار را دانه کنم بیآنکه پیراهنم لک شود. کارهای کوچکی که آن موقع فکر میکردم هیچاند و حالا همهی چیزیاند که از او دارم.
دوازده سال بود که از ایران رفته بودم. میروی برای چند سال، و چند سال میشود یک عمر. هر بار به خودم میگفتم تابستانِ بعد، حتماً تابستانِ بعد. تا اینکه یک ظهر، خواهرم زنگ زد و من از صدای گرفتهاش، قبل از اینکه چیزی بگوید، فهمیدم.
نمیتوانستم برگردم. هرکس این جمله را نشنیده باشد، فکر میکند بهانه است. اما من آنطرفِ دنیا، پشتِ یک میز نشسته بودم و کاری از دستم برنمیآمد. مراسمِ باباجی برگزار شد و من فقط یک مربعِ کوچک بودم در گوشهی یک تماسِ تصویری، که هی قطع و وصل میشد.
بعد از آن، تنها چیزی که داشتم عکس بود. هرزگاهی، یکی از فامیل در گروهِ خانوادگی عکسی از مزارش میگذاشت و من ساعتها نگاهش میکردم. تا اینکه عکسها هم کمکم تمام شد. زندگیِ همه پیش میرفت. ولی هر بار که آن گروه را باز میکردم و عکسِ تازهای نبود، یک چیزی ته دلم فرو میریخت: نکند سنگش خاک گرفته باشد. نکند کسی دیگر سر نزند.
یکبار به دوستِ قدیمیام در شهرمان رو انداختم. خجالت میکشیدم، اما خواهش کردم وقتی سرِ خاکِ خانوادهی خودش میرود، یکبار هم سری به باباجی بزند. رفت. یک شاخه گل گذاشت، یک فاتحه خواند، چند عکس فرستاد. آن چند عکس، آن روز، حالم را خوب کرد. نه چون مزار تمیز شده بود، چون کسی به نیّتِ من آنجا ایستاده بود.
اما لطف، همیشگی نیست. آن دوست هم بعد از مدتی از ایران رفت، و آن راهِ کوچک هم بسته شد. دوباره ماندم با همان دلشوره و همان عکسهایی که نمیآمد.
آنجا بود که فهمیدم مشکل، نبودنِ آدمِ مهربان نیست. مشکل این است که اینجور کارها را نمیشود به خواهش و رودربایستی و «اگر کسی رفت، یادش باشد» سپرد. آدمها میروند، خسته میشوند، فراموش میکنند و حق هم دارند. اما آن مزار، آن یاد، نباید گروگانِ این رفتوآمدها باشد.
زندهیاد را برای همین ساختم. برای خودم اول، و بعد فهمیدم چقدر «خودم»ها بیرون از ایران هست؛ آدمهایی که سالها دیدار نداشتند و دلشان آنجا جا مانده.
حالا اگر تو هم مثلِ من شرایط رفتن را نداری، لازم نیست عزیزت تنها بماند. تو از همینجا یک دیدار سفارش میدهی؛ ما به نیابت از تو میرویم. غبارروبی میکنیم، بعد عکسش را برایت میفرستیم که با چشمِ خودت ببینی مزار دیگر تنها نیست.
تو نیستی، اما فراموش نکردهای.
نیّت از تو، عمل از ما.